تبليغاتX
 من و تنهایی و شب
من و تنهایی و شب
برای قاصدک

سلام دوستان خسته نباشین.

این اولین آپ منه (وحید) که در اون تصمیم گرفتم یادی از یک دوست کنم.(آی سو دا) کسی که نه او را دیده ام و نه هم صحبتش شده ام، فقط و فقط از طریق نوشته هایش با آن در ارتباط بوده ام.

کسی که الان بنا به هر دلیلی دیگه نمینویسه.

بنابراین تصمیم گرفتم که در اولین آپم قسمتی از یک نامه را بذارم که خواندنش خالی از لطف نیست، و در ضمن یادی هم از او کرده باشم. امیدوارم هر جا که هست شاد باشه و پیروز در تمامی مراحل زندگیش.

فکر کنم به یکبار خواندنش بیرزد........(هر چند قبلآ هم نوشته بودمش)

برای قاصدک.....

نوشته بودی از درد .....

گفته بودی (( هبوط ، هجرت ، دور افتادگی ، غربت ، اسارت.....تنها یک واژه نیستند که هیچ واژه ای نیز ، به مفهوم راستین کلمه توان ترجمهء هیچ یک از آنها را ندارد . بهترین ترجمان همان «درد» است .حس مقدسی که به دردمندان راستینش ارزانی شده است .

دور از واقعیت نیست که اگر گفته شود :

میزان انسانیت انسان ، به اندازهء برخورداری از این حس است . و شاید یکی از تعاریف ((منطقی)) انسان که با (( فصل بعید)) آن صورت گرفته است : همان ((حیوان دردمند است )). خداوند انسان را تنها حیوانی آفرید که برایش درد را رقم زد ! به قول مولانا :

چون ساختهء دردم ، در حلقه نیارامم

چون سوختهء عشقم ، در ناز نخواهم شد.

و در جایی دیگر از شهید چمران گفته بودی :

((درجهء شخصیت انسانها به اندازهء غم و درد آنهاست و می دانم خدای بزرگ ، بر بندگان مخلص و دلباختهء خود، رحمت می کند و دریایی از درد و کوهی از غم به آنها ارزانی می دارد.))

نامه ات انقدر زیبا بود که دلم میخواهد خط به خطش را بنویسم.

قاصدک عزیز.....

نوشته بودی از عین القضات همدانی و گفته بودی در هر حرفی از این نوشته هزار هزار درد خفته.دردی که برای هر کسی قابل تجربه نیست .

((بس رنجورم و کسی نیست که با تو دمی بزنم ، این قصه را الم باید که از قلم هیچ ناید! عشق هرچه در پناه کتمان ، شیرین تر و دلپذیرتر.))

چشیدن طعم این گونه درد ، یعنی نزدیکی به شهود.

قاصدک، جمله ای نوشته بودی که این روزها دغدغه فکری من شده است که(( شاید واقعیت زندگی این نباشد ، بویژه در این وانفسای پر هیاهوی امروزین که غم نان، مردم را به روزمرگی خود ، عادت داده است !)) به راستی شاید واقعیت زندگی این نباشد.اما با دل شیدا چه باید کرد.

چه زیبا گفتی :اینجا دل خراب و تن خسته می خرند

بازار خودفروشان از آن سوی دیگر است

برایم نوشتی با خواندن شعر سیب به یاد شعری از ناصر خطیبی افتاده بودی :

در وسعت نگاهمان

تردیدی نبود

دست هایمان بی اراده

به خواهش سیبی

به هوا پرتاب می شد

دلهامان

پیراهن تعلق را

پس می زد

ما نمی خواستیم زیستن را در خاک

داد از فریب گندم !!!

قاصدک دلت گرفته بود ، دلت عجیب گرفته بود و به شاملو پناه برده بودی.....

افسانه های سرگردانیت

- قلب در به در -

به پایان خویش نزدیک می شود

بیهوده مرگ به تهدید چشم می راند

ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم ......

گفته بودی خسته شده ای از دست خودت از دست این روح لعنتی. روحی که من درش جز صفا چیز دیگری ندیدم حیف است از دست این روح خسته شوی . روحی که مهربان است و با صفا......

چه بی قرار نوشته بودی .....

خاطره ، یاد، گذشت زمان ، اسارت انسان در آن ، مرگ ، زوال و فناپذیری ، حس خلود ، راز جاودانگی و .....تکرار ....تکرار .....تکرار!

و ((زمان)) که مغزهای بزرگی چون افلاطون ، سارتر و شوپنهاور و از همه مهمتر ((هایدگر)) فیلسوف مرگ اندیش آلمانی را فرسوده است ! گویا فلسفه نیز ، نمی خواهد راه گشا باشد !

قاصدک برایم از شاگردانت نوشته بودی ، و من چقدر به آنها حسودیم شد که استاد مهربانی چون تو را دارند .

نوشته بودی از جمع صمیمی که با بچه ها داشتی ....ساز و شعر و ترانه و میوه و هندی کم .....و سنگ تمامی که شاگردانت در آخرین روز کلاس گذاشته بودند .

نوشته بودی (( آنروز ، روز جشن نیز ، مفصل دربارهء تحویل سال و مواجههء با خاطرات ، جسارت نقد خود ، فرار از چنبرهء زمان و حذف روزمرگی از زندگی ، ارزش زیست در لحظه ، فرزند زمان خویشتن بودن و راز جاودانگی انسان و ......حسابی بحث شد. ))

نوشته بودی (( شاید باورت نشود ، بغض گلویم را گرفته بود وقتی دیدم که اشک در چشم سیاوش و علی و.....حلقه زده است . ))

عجب روزی بود .......

قاصدک......

در جایی دیگر از نامه ات نوشته بودی ....

((هنگامی که به انتها می رسیم ، حسرت زمانهای از دست رفته را می خوریم . همیشه آغازین هایمان را ناآگاهانه و پرشتاب، فدای رسیدن به انتها می کنیم و هنگامی که به پایان می رسیم و به پشت سر می نگریم ، هجوم حسرت و آه و افسوس و خاطرات به جای مانده است که امان آدمی را می برد . سال هاست که دچار این دردم . عادت کرده ام . مانند مرغی سر بریده که مجبور به ادامهء جان کندن است ! تصور اینکه : این لحظه که من می نویسم و تو می خوانی در کل گسترهء تاریخ ، آنچنان عظیم و استثنائی است که فقط یکبار اتفاق می افتد و دیگر هیچ گاه تکرار نخواهد شد ، روح آدمی را می فشرد .

آه که چه اندازه حقیریم ! هرچه نباشد ، تمسخر زمان است که به ما ریشخند می زند. عجیب در حیرتم . چه کشف بزرگی برای انسان است ، دریافت اینکه چهارده سالگی اش یک بار اتفاق می افتد ، پانزده سالگی اش نیز در کل تاریخ ، یک بار اتفاق می افتد ، همچنین 16 سالگی و نیز 17 سالگی و .......و یا حتی به آنجا برسی که ساعت ده و نیم شب هفدهم مرداد 1384 نیز ، یک بار اتفاق می افتد!

و چه دروغ بزرگی است آن ها که گفته اند : وقت طلاست .))

((هرگاه در کلاس گریزی به زمان زده ام ، یکی از توصیه های من به دانش آموزانم این بوده است که : سعی کنند زود بزرگ نشوند ، چرا که زود بزرگ شدن مساویست با از دست دادن معصومیت های کودکانه !

چه عجله ای داریم برای بزرگ شدن ؟ و اگر نیک بنگریم بجاست که بپرسیم : بزرگ سالان ما چه تاجی به سرشان زده اند که بر سر ما نیست؟....

«روسو» می گوید: هر کس با صفای کودکانه بمیرد ، بزرگ است !))

کریستین کرین در رمان سرخ دلیری ، جمله تکان دهنده ای دارد :

« مرگ ، خود رهایی از مرگ است »

(( کتاب سنگین و وزینی است به نام «راز جاودانگی» اثر «اونامونو» ، خواندن آن خالی از لطف نیست . در آن به رمز و راز مواجهه با خاطرات و زمان .....اشاره شده است . پس از خواندن آن به این نکتهء مهم می رسی که :

« همین لحظه ای که در آن به سر می بری ،چه بسا در آینده ، مایهء تحسر بیشتر تو شود و در پس این نکته ، آن چنان اشتیاقی برای حفظ همان لحظه ای که در آنی در تو پیدا می شود که گویی با مرگ ، همزاد شده ای ! و از این روست که این احساس به تو دست می دهد که باید هر لحظه را بیاغازی ! و آن را با رسوب خاطرات ، هدر ندهی !»

در جایی از نامه از دوستی یاد کرده بودی که دیگر در این دنیا نیست ، خدایش رحمت کند . شاید بتوانم کمی از احوالاتش را درک کنم و چه زیبا آن دوست را توصیف کرده بودی ....

هرکه او بیدارتر ، پر درد تر

هرکه او هشیارتر ، رخ زردتر!

و آخر نامه ات را مزین به آهنگ چاووشی کرده بودی و چه زیبا بود و پر معنی .....

ناله ز درد هجران ، وای از غم جدایی

فکر وداع باید ، از روز آشنایی....

وای از شب فراق و اندوه بی تو ماندن

دل کندن از تو دلبر ، دارد چه ماجرایی

ای نازنین گل من ، گفتی بمانم اما

با دیدن تو گردد مرغ دلم هوایی...

گر شام هجر و دوری ، هرگز سحر ندارد

ماه تو در شب دل ، دارد چه ماجرایی.....

 

 


?دو تنها | در  ساعت 21:17 | پیوند  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://man-tanhaee-shab.blogfa.com