الهی،عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم،گفتی و فرمان نکردم،درماندم و درمان نکردم.
الهی،عاجز و سرگردانم،نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
الهی،اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.
الهی،به بهشت و حور چه نازم،مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.
الهی،در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جانهای ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشتهای ما جز باران رحمت خود مبار.به لطف،ما را دست گیر و به کرم،پای دار،الهی حجابها از راه بردار و ما را به ما مگذار.
مجموعه ی رسایل فارسی"خواجه عبدالله انصاری"
قرن پنجم
