خاقاني شرواني،با اينكه يك ديوان نهصد صفحه اي دارد،بيشتر به عنوان گوينده ي قصيده ي «ايوان مداين» معروف است.نامش «بديل» بوده،و به سبب صلابتي كه در كلامش هست لقب «حسّان العجم» به او داده اند(حسّان بن ثابت از شاعران عرب معاصر با پيامبر (ص) بوده).شروان كه زادگاه اوست در خاك ارّان(جمهوري آذربايجان كنوني)قرار دارد،و در آن زمان جزو قلمرو ايران به حساب مي رفته.شروانشاهان كه خود را از نژاد ساساني مي دانستند بر آن حكومت مي كردند.
خاقاني مشكل گوترين شاعر زبان فارسي است و شاخصيّتي هم كه دارد از اين بابت است.فردي بوده است بسيار زبردست در لغت و تركيب بندي كمات و آگاه بر تاريخ و اساطير.يك ذخيره ي سرشار ذهني داشته و آن را با ولعي تمام در قصيده هاي بلند و مطنطن و پيچيده فرومي ريزد،بدانگونه كه ديوان خود را يه صورت يك دائرة المعارف بزرگ توصيف و تصوير دراورده است.او حرف خود را به سبك خود مي زند و خواننده را به سفري دراز به دنبال شكار معني مي فرستد.يكي از شاعران(هاتف اصفهاني)-البتّه با غلوّ-گفته بوده كه از مجموع شعرهاي خاقاني(بالغ بر 22 هزار بيت)تنها 500 بيت داراي مفهوم روشن است.
در واقع كشف معناي شعر خاقاني مستلزم ان است كه يك كتابخانه ي اغت و تاريخ و معارف زمان،از شطرنج و نجوم و طب در كنار دست باشد.با آنكه شرح هاي متدّدي درباره ي او نوشته شده است هنوز تعداد زيادي از شعرهاي او نادستياب مانده است.در برخورد با خاقاني،به جاي لذّت بردن از خواندن شعر،بايد به لذّت كشف معمّا قانع شد.در دانشكده ي ادبيّات دانشگاه تهران،معني كردن شعر خاقاني ملاك اجتهاد در ادب فارسي شناخته مي شده.اين درس كه گويا بر عهده ي استاد بديع الزّمان فروزانفر بوده،شاگردان دوره ي دكتري را در امتحان به لرزه مي انداخته.من خود تجربه ي دست اوّل از آن نداشته ام،ولي از اين و آن شنيده ام كه چگونه رديابي معني در چند قصيده ي خاقاني مي توانست ملاك قبول يا رد باشد،و چند سال از عمر دانشجو را در گرو خود گيرد.
خاقاني و نظامي از يك زمان و ات حدّي از يك سرزمين هستند،و هر دو آنها با دو روش متفاوت در پيچيدگي كلام كوشا بوده اند،منتها نظامي با ظرافت بيشتر شعر حكّاكي مي سرايد،خاقاني خوش دارد كه مفاهيم دور و دراز را سلسله وار به هم پيوند دهد.اكنون سؤال پيش مي آيد كه آيا اين گرايش به پيچيدگي،ناشي از تأثير محيط ارّان نيست كه دو زباني بوده؟شايد چنين باشد كه فرهنگ فارسي در آن اختلاط پيداه كرده بوده.امّا اين اگر هم بوده،مي تواند تنها يك علّت باشد،نه بيشتر؛زيرا در همان زمان مي بينيم كه فلكي شرواني،استاد خاقاني،در همان محيط،صريح و روشن شعر مي گويد.اين چند بيت او را ببينيم كه به رواني شعرهاي سعدي است:
سودا زده ي فراق يارم بازيچه ي دست روزگارم
نتوانم گفت كز غم دل ايّام چگونه مي گذارم
يك باره سياه گشت روزم يك باره تبها گشت كارم
دل دادم و رفت دلنوازم غم دارم و نيست غمگسارم
پس بيشتر بايد آن را يه سليقه ي شخصي و خصوصيّت رواني شاعر حمل كرد.نظامي تزئين كار بوده،و مي خواسته است كه از طريق تداعي معاني،ذهن خواننده را به رنگ و نگار و پويش وادارد.امّا خاقاني كه حافظه اي قوي و معلومات وسيعي داشته،با خود مي گفته كه حيف است كه ديگران اين همه محفوظات بي خبر بمانند،بنابراين هرچه بيشتر آن را نثار مي كند.گويا نظرش اين بوده كه فخيم ترين شعر آن است كه دسترس ناپذيرترين باشد.وي نيز مانند انوري-و بسياري از شاعران ديگر-مجموعه اي از تناقض است،منتها البتّه شخصيّت او از انوري وقبول تر و متين تر مي نمايد.از خانواده اي كاسب مآب سربرآورده(پدرش نجّار،مادرش طبّاخ،و جدّش جولاه بوده).و از طريق عمويش به عالَم علم راه يافته.نسبت به دانش و استعداد خود احساس غروري داشته و بارها از برتري خود بر ديگران ياد مي كند.امّا در مورد تناقض هاي او جاي تعجّب نيست.تمدّن ايران بعد از اسلام،صاحبان فكر را چنين مي پرورانده.اين است كه اين سؤال پيش مي آيد كه خاقاني در چه خطّي است؟آيا ملّي گراي است؟آيا مذهبي متعصّب است؟آيا عرفان منش است؟آيا دنيادار و مدّاح است؟آيا انسان خوبي است يا خودخواه و خودبين است؟همه ي اينها قدري هست،بي آنكه هيچ يك به تمامي باشد.يك معجون است،پيچيده مانند شعرش.فردي بوده است حسّاس و ناراحت.به اندك چيزي مي رنجيده و نزديكانش را مي رنجانده.يك بار هفت ماه به زندان مي رود و در كند و زنجير به سر مي برد كه چند قصيده در اين باره دارد،زيرا شروانشاه را از خود به خشم آورده بوده.نسبت به استاد خود،ابوالعلاء گنجوي،هم قدري بدزباني كرده است.ما نمي توانيم بگوييم كه حق با كدام يك بوده.ولي بطور كلّي خاقاني به اندك ناملايمي،تحمّل خود را از دست مي داده.چندي كه در ري يه سر برده،چون در آنجا كمي بيمار شد(لابد سرماخوردگي)شروع به بدگفتن به آب و هواي ري،درحاليكه ري در دامنه ي البرز،كسي نگفته است كه بد آب و هوا بوده(اگر امروز در تهران بود چه مي گفت!؟)شعر او اين است:
خاك سياه بر سر آب و هواي ري دور از مجاوران مكارم نماي وي
آنگاه تعجّب مي كند كه چرا مردم در اين شهر مانده اند و زندگي مي كنند:
در خون نشسته ام كه چرا خوش نشسته اند اين خواندگان خلد به دوزخ سراي ري
اي بي قراري و افراط گري در آثار ديگر او هم ديده مي شود،چه آنجا كه مي خواهد از كسي شكايت كند و چه آنجاكه رقّت احساس خود را به ابراز مي آورد،چون در مرگ پسر جوانش.
در قصايد بلند،مكرّر در مكرّر حرف ميزند،بي آنكه متوجه اطناب باشد.برگِرد موضوع مي پيچد.هر واقعه را به بهانه و خاستگاه مي گيرد،براي بيرون دادن معلومات وسيع و تخيّل فوراني خود.
تناقض ديگرش آنكه درحاليكه براي مرگ پسر آنقدر بي تابي دارد،وقتي دختر شيرخوارش مي ميرد،ابراز شادي مي كند،زيرا مانند اعراب جاهلي با جنس دختر مخالف است:
سرفكنده شدم چو دختر زاد بر فلك سرفراختم چو برفت
ماتم عمر داشتم چو رسيد عمر ثاني شناختم چو برفت
البتّه با توجّه به تفكّر زمان،يك چنين احساسي نامعهود نيست،ولي بيان آن با اين لحن،از جانب شاعر حسّاسي كه ادّعاي عاطفه دارد،قدري زُمخت مي نمايد.شاعران ديگر هم دختر داشته اند،امّا نشنيده ايم كه اينگونه حرف زده باشند.
روي هم رفته مي توان گفت كه خاقاني چندان شاد زندگي نكرده.پسر جوان و همسرش مي ميرند واو را تنها مي گذارند.همسر دومي مي گيرد كه با او سازگار نبوده،يا لااقل طبع پرتوقّع خاقاني از او انتظار بيشتر داشته.
در مقايسه با همسر اوّلش او را «شهوت خواه» مي خواند،كه لابد علّت تفاوت سنّ هم در ميان بوده:
به غربت زني كردي،آن شد،وگرچه كه صد شهوت او به پاكي نيرزد
سپردي به خاك آنكه ارزيد شهري گزيدي ز شهر آنكه خاكي نيرزد
نوسان هاي خاقاني،اگرچه منحصر به او نيست و تعجّبي ندارد،با اين حال شخص را به تأمّل دامي دارد.در نزد ملّت ديگري جز ايزاني ديده نشده است كه گرايش هاي متضاد اينگونه محسوس در كنار هم به سر برند.خاقاني مسلمان مؤمن كه دو بار به زيارت حج رفته و حتّي-از قراري كه نوشته اند-به عشق حج بوده كه خود را به حبس انداخته،و گواهي هاي متعدّد در بيان اعتقتد ديني خود خود در شعرهايش آورده،چگونه راضي شده كه درست ضدّ آن را هم بر زبان آورد؟
قصيده ي معروف «ايوان مدائن» را اگر بخواهيم به كُنه آن توجّه كنيم،تأسّف نامه اي است بر رفتن ساساني و آمدن اعراب،و اين،معلوم است كه معنيش چيست.
ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان؟
آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي؟ جغد است پي بلبل،نوحه است پي الحان
«ستمكاران» چه كساني هستند؟جغد كيست؟بلبل كيست؟آيا منظور معاصران خود او،يعني عبّاسيان هستند،كه گويا با آنها ميانه ي خوبي داشته؟ولي به نظر مي رسد كه منظور كلّي تر در كار است؟به هر حال،طغيان احساس،قلم را از دستش ربوده تا آنجا كه مردم را در زوال ساساني به گريه كردن دعوت مي كند.
كس ديگري را نمي شناسيم-حتّي فردوسي-كه با چنين لحن جانسوزي بر هدم روزگار «آتش پرستان» تأسّف خورده باشد.باز هم از اين تناقض ها دارد.از يك سو ضدّ فلسفه و منطق است،و ابن سينا را تخطئه مي كند.مي گويد:فلسفه در سخن مياميزيد...يا نقد هر فلسفي كم از فلْسي است(يعني كم از پشيزي)،و از عرفان دم مي زند،و از سوي ديگر پناه مي برد به انديشه ي مغان:
بامدادان سوي مسجد مي شدم پيري از كوي مغان آمد برون
دست من بگرفت و در ميخانه برد با من از راز نهان آمد برون
بي ترديد،آنچه از «كوي مغان» به دست مي آيد،فاصله دارد با تشرّعي كه او خود را به آن منسوب مي دارد.
همچنين مسلك صوفيانه مغايرت دارد با مدح گوئي شاهان و قدرتمندان،از ايراني و ترك،آن هم با آن اغراق هاي غليظ،ولي چون خاقاني طبع مردّد و دورن ناآرام داشته،گاهي قدري فاصله مي گرفته از دربار و همين موجب گشته كه زكريّاي قزويني در «آثار البلاد» به اين نظر برسد كه «از رذايلي كه شعراي ديگر خود را به آن آلوده مي كنند،محترز بوده».البتّه وي در زندگي خصوصي نيز مانند شعرش سبك رفتاري خاصّي را دنبال كرده،ولي آن به گونه اي است نيست كه بشود نام آن را استحكام شخصيّت گذارد.
در مجموع بايد گفت كه خاقاني شاعري نيست كه بتواند در متن زندگي امروز بر جاي بماند.بهره ي تاريخي و اجتماعي مي توان از شعرهاي او گرفت،ولي نه بهره ي هنري.با اين حال،اهمّيّت او غير قابل انكار است.آن همه قدرت تخيّل و جرأت در جولان و يك چنين خزانه ي سرشاري از معلومات،در نفْس خود مي تواند نشانه ي غناي يك تمدّن باشد.از همه چيز گذشته،اگر خاقاني همين يك قصيده ي «ايوان مدائن» را گفته بود و نه بيشتر،كافي بود كه او را گوينده ي بزرگي بشناسيم.
چند نمونه از شعرها:
مرا هم كفر و هم ايمان تو باشي
مرا تا جان بود جانان تو باشي ز جان خوشتر چه باشد ان تو باشي
دل دل هم تو بودي تا به امروز وزين پس نيز جان جان تو باشي
به هر زخمي مرا مرهم تو سازي به هر دردي مرا درمان تو باشي
بده فرمان به هر موجب كه خواهي كه تا باشم مرا سلطان تو باشي
اگر گيرم شمار كفر و ايمان نخستين حرف سر ديوان تو باشي
به دين و كفر مفرستم كزين پس مرا هم كفر و هم ايمان تو باشي
ز خاقاني مزن دم چون تو اويي چه خاقاني كه خود خاقان تو باشي
خاقاني نيز با آنكه شاعر عرفاني شناخته نشده است،رشحه هاي عرفاني در خود دارد.از كفر و ايمان و يگانگي عاشق و معشوق حرف مي زند.به نظر مي رسد كه از سنائي تأثير گرفته است.
با مايي و ما را نه اي
اي راحت دلها به تو،آرام جان كيستي؟ دل در هوس جان مي دهد،تا دلستان كيستي؟
اي گلبن ناديده ديْ اصل تو چه،وصل تو كيْ با بوي مشك و رنگ ميْ از گلستان كيستي؟
اي از بتان دلخوان تو،بر حسن شاهنشاه تو ما را بگو اي ماه تو،كز آسمان كيستي؟
بگشا صدف يعني دهن،بفشان گهر يعني سخن پنهان مكن يعني ز من،تا عاشق دان كيستي
چون زير هر موي جدا،يك شعر جان داري نوا خامي بود گفتن تو را جانا كه جان كيستي؟
با مايي و ما را نه اي،جاني از آن پيدا نه اي دانم كز آن ما نه اي،گويي از آن كيستي؟
خاقاني از تيمار تو،حيران شد اندر زكار تو اي جان او غمخوار تو،تو غم نشان كيستي؟
لحن غزل يادآور لحن مولانا در غزلهايش مي شود.همان حالت برافروخته و مطنطن،يكي از كساني كه در مولوي تأثيرگذار شده اند،خاقاني است.
هر دم هزار فرياد از آسمان برآيد
عشق تو چون درآيد،شور جهان برآيد دلها در آتش افتد،دود از ميان برآيد
از آرزوي رويت بر آستان كويت هر دم هزار فرياد از آسمان برآيد
تا تو سر اندر آري،صد راز سر برآري تا تو به در درآئي،صد دل به جان برآيد
خوي زمانه داري،ممكن نشد كه كس را يك سود در زمانه بي صد زيان برآيد
كارم بساز،دانم بر تو سبك نشيند جانم مسوز،داني بر من گران برآيد
هر آه كز تو دارم آلوده ي شكايت از سينه گر برآيد هم بروان برآيد
خاقاني است و جاني از غم به لب رسيده چون امر تو درآيد هم در زمان درآيد
يادآور اين غزل حافظ:دست از طلب ندارم/تا كام من برآيد
بيت آخِر غزل خاقاني را هم در نظر داشته باشيم كه مشابه آن را حافظ آورده است:
جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش/نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد
به دو زنجير شكن برشكنت
به دو ميگون لب پسته دهنت به سه بوس خوش فندق شكنت
به زره پوش تن تيروشت به كمان كش مژه ي تيغ زنت
به حرير تن و ديباي رخت به ترنج بر و سيب ذقنت
به دو نرگس،به دو سنبل،به دو گل نوبر سرو صنوبر فكنت
به نگين لب و طوق غيبت اين ز برگ گل و،آن از سمنت
بي ميْ عبهري از سرخ گلت به خوي عنبري از ياسمنت
به گهرهاي تر از لعل لبت به حلي هاي زر از سيم تنت
به فروغ رخ زهره صفتت به فريب دل هاروت فنت
به دو مخمور عروس حبشيت خفته در حجله ي جزع يمنت
به بنا گوش تو و حلقه ي گوش به دو زنجير شكن بر شكنت
انواع آنچه را كه بشود با اجزاء بدن معشوق مورد تشبيه قرار داد،در اين غزل آورده است.با وزني كوتاه و خوش آهنگ كه خواننده را به رقص دعوت مي كند.بدنِ مورد وصف هم همراه با آهنگ شعر،گوئي به رقص مي آيد.
او خود ز حال بي خبر ما خبر نداشت
ديدي كه يار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شكار كرد و بيفكند و برنداشت
ما بي خبر شديم كه ديديم حسن او او خود ز حال بي خبر ما خبر نداشت
ما را به چشم كرد كه ما صيد او شديم ز آن پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
گفتا دوئي نجويم و،زين خود گذر نكرد گفتا يگانه باشم و،زين خود گذر نداشت
وصلش ز دست رفت كه كيسه وفا نكرد زخمش به دل رسيد كه سينه سپر نداشت
گفتند خرّم است شبستان وصل او رفتم كه بار خواهم،ديدم كه در نداشت
گفتم كه بر پرم سوي بام سراي او چه سود؟مرغ همّت من بال و پر نداشت
خاقاني ار چه نرد وفا باخت با غمش در ششدر اوفتاد كه مُهره گذر نداشت
بار ديگر يادآور غزلي از حافظ:رو بر رهش نهادم م بر من گذر نكرد...
حرف بر سر يك معشوق جسماني است،زيرا از او با كيسه ي خالي نمي توان توقّع التفات داشت.
نوبهاري با خزان آميخته
جام چون گل عطر جان آميخته لعل بارز در دهان آميخته
دست صبح از عنبر و كافور و مشك صد مثلّث رايگان آميخته
ساغر از ياقوت و مرواريد و زر صد مفرّح در زمان آميخته
در دل خم خون شده جان پري با تن مردم چو جان آميخته
در سفال خم نگر زر آب مي آتش اندر ضميران آميخته
آن مي و نارنج را گر كس نديد با شفق صبح آنچنان آميخته
از پي تعويذ جانها ساقيان آب مشك و زعفران آميخته
روي و موي شاهدان چون آبنوش روز و شب در يك مكان آميخته
جام مي چون لوح طفلان سرخ و زرد نو بهاري با خزان آميخته
توصيف يك روز بهاري است،كه در همه ي عناصِر و امور نشاطي برانگيخته.با رديف «آميخته» آميزش همگامي در كار مي آيد،شبيه به هم بستري،زيرا با ناز و حظّ همراه است.
مي خوري به كز ريا طاعت كني
نعره ي مرغان برآمد كالصبوح بيدلي از بند جان آمد برون
بامدادان سوي مسجد مي شدند پيري از كوي مغان آمد برون
من به بانگ مؤذنان كز خمكده بانگ مرغ زند خوان آمد برون
عاشقي توبه شكسته همچو من از طواف خُمستان آمد برون
دست من بگرفت و در ميخانه برد با من از راز نهان آمد برون
گفت مي خور تا برون آيي ز پوست لاله نيز از پوست ز آن آمد برون
مي خوري به كزريا طاعت كني گفتم و تير از كمان آمد برون
پاي رندان بوسه زن خاقانيا خاصه پايي كز جهان آمد برون
غزلي ديگر كه در آن همان اصطلاحات عارفان به كار رفته است.به نظر مي رسد كه تأثير سنائي است.
غم مي خورم و شادم،غمخوار چنين خوشتر
خونريزي و ننديشي،عيّار چنين خوشتر دل دزدي و نگريزي،طرّار چنين خوشتر
ز آن غمزه ي دود افكن آتش فكني در من هم دل شكني هم تن،دلدار چنين خوشتر
هر روز بهشياري نو نو دلم آزاري مست آئي و عذر آري،آزار چنين خوشتر
اتصاف غمت دادم،كز بهر غمت زادم غم مي خورم و شادم،غمخوار چنين خوشتر
الحق جگرم خوردي خونريز دلم كردي موئيم نيازردي،پيكار چنين خوشتر
من كشته دلم بالله،تو عيسي جان درده هم عاشق از اين سان به،هم يار چنين خوشتر
اين زنده من بي تو،گم باد تنم بي تو كز زيستنم بي تو،بسيار چنين خوشتر
خاقاني و جان افشان بر خاك درِ جانان كز عاشق صوفي جان،ايثار چنين خوشتر
بار ديگر غزلي كه يادآور سبك مولوي مي شود.هم از لحاظ طنطنه و آهنگ طرازي،و هم از جهت كاربرد رديف طولاني:«چنين خوشتر».
ايوان مدائن
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مدائن را آيينه ي عبرت دان
يك ره ز لب دجله منزل به مدائن كن وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
خود دجله چنان گريد صد دجله ي خونين گويي كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان
بيني كه لب دجله چون كف به دهان آرد گويي ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بين بريان جگر دجله خود آب شنيدستي كآتش كندش بريان؟
بر دجله گري نو نو،وز ديده زكاتش ده گرچه لب دريا هست از دجله زكات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل نيمي شود افسرده و،نيمي شود آتش دان
تا سلسله ي ايوان بگسست مدائن را در سلسله شد دجله،چون سلسله شد پيچان
گه گه بزبان اشك آواز ده ايوان را تا بو كه به گوش دل پاسخ شنوي ز ايوان
دندانه ي هر قصري پندي دهدت نونو پندِ سرِ دندانه بشنو ز بن دندان
گويد كه تو از خاكي و ما خاك توايم اكنون گامي دو سه بر ما نه،و اشكي دو سه هم بفشان
از نوحه ي جغد الحق ماييم به درد سر از ديده گلابي كن،درد سر ما بنشان
آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي جغد است پي بلبل،نوحه است پي الحان
ما بارگه داديم،اين رفت ستم بر ما بر قصر ستمكاران گويي چه رسد خذلان
گويي كه نگون كرده است ايوان فلك وش را حكم فلگ گردان،يا حكم فلك گردان
بر ديده ي من خندي كه كاينجا ز چه مي گريد گريند بر آن گريه كاينجا نشود گريان
اين هست همان ايوان كز نقش رخ مردم خاك در او بودي ديوار نگارستان
اين هست همان درگه كو را ز شهان بودي ديلم ملك بابل،هند و شه تركستان
اين هست همان صفّه كز هيبت او بودي بر شير فلك حمله،شير تن شادروان
پندار همان عهد است از ديده ي فكرت بين در سلسله ي درگه،در كوكبه ي ميدان
مست است زمين زيرا خورده است به جاي مي در كاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند كه بود آنگه در تاج سرش پيدا صد پند نوست اكنون در مغز سرش پنهان
كسري و ترنج زر،پرويز و به زرّين بر باد شده يكسر،با خاك شده يكسان
پرويز به هر بومي زرّين تره آوردي كردي ز بساط زر زرّين تره را بستان
پرويز كنون گم شد،ز آن گمشده كمتر گوي زرّين تره كوبر خوان؟رو «كم تر كوا» برخوان
گفتي كه كجا رفتند آن تاجوران اينك ز ايشان شكم خاك است آبستن جاويدان
بس دير همي زايد آبستن خاك آري دشوار بود زادن،نطفه ستدن آسان
خون دل شيرين است آن مي كه دهد رز بُن ز آب و گل پرويز است آن خُم كه نهد دهقان
چندين تن جبّاران كاين خاك فرو خورده است اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد ز ايشان
از خون طفلان سر خاب رخ آميزد اين زال سپيد ابرو،وين مام سيه پستان
خاقاني از اين درگه در يوزه ي عبرت كن تا از در تو ز آن پس در يوزه كند خاقان
امروز گر از سلطان رندي طلبد توشه فردا ز در رندي توشه طلبد سلطان
گر زاد ره مكّه توشه است به هر شهري تو زاد مدائن بر تحفه ز پي شروان
هركس برد از مكّه سبحه ز گِل حمزه پس تو ز مدائن بر تسبيح گِل سلمان
اين بحر بصيرت بين بي شربت از او مگذر كز شطّ چنين بحري لب تشنه شدن نتوان
اخوان كه ز راه آيند آرند ره آوردي اين قطعه را آورد است از بهر دل اخوان
ايوان مدائن درخشان ترين قصيده ي خاقاني است،بدانگونه كه نام خاقاني كه آورده مي شود،بي درنگ «ايوان مدائن» به ياد مي آيد.چند قصيده در زبان فارسي هست كه با نام گوينده ي خود پيوند خورده اند،و اين هم يكي از آنهاست.
خاقاني در سفر دوم خود به حج بر سر راه اين بَنا را در حال نيمه ويراني ديده،و سخت به هيجان آمده است.شايد نوع سفر او در انگيزش اين احساس بي تأثير نبوده است،زيرا در تماس با عرب هاي خشن،زمختي آنها را لمس كرده بوده.همين هفتاد سال پيش،پيراني كه با كجاوه به حج رفته بودند،حكايت ها مي گفتند از ناامني و بي ادبي و بي نظافتي حمله داران و كارگزاران حجاز،بدانگونه كه هر لحظه بيم آن مي رفته كه خنجر بزنند به پهلو و كيسه ي پول زائر را بردارند.البتّه اعجاز نفت،عربستان را دگرگون كرده،و اكنون ديگر نظم آن زبانزد است(تا آينده چه باشد؟)
گذشته از اين،شاهنامه در زايش اينگونه افكار تأثير بسيار داشته،و واقعه ي سقوط ساساني را به صورت زنده در خاطره ها نگاه مي داشته،و هر تماس تازه اي با اعراب آن را از نو به ياد مي آورده.آقاي دكتر شفيعي كدكني در مقاله ي خود تحت عنوان «نكته اي درباره ي طوس و حماسه هاي ملّي» (هستي سال 1371) به اين نتيجه رسيده اند كه چون در توس يك اقلّيت عرب زندگي مي كرده،بنا به اصل واكنش،اين موضوع در برانگيختن احساس ملّي تأثير گذار شده،و موجب گشته كه توس مركز شاهنامه سرائي گردد(فردوسي و اسدي و شاهنامه ي ابومنصوري).
پذيرش اسلام از جانب ايرانيان و هرگز مغايرتي پيدا نكرده با اين احساس كه سقوط ساساني يك واقعه ي هول انگيز و باورنكردني باشد.
تكان آن در كلّ ادبيّات فارسي محسوس است،و قصيده ي خاقاني يك نمونه از آن.
